شیدایی!



روزی که فکر کردی کسی رو از ته دل دوست داری، ولش نکن!

ممکنه دوباره تکرار نشه!

آدم وقتی تو سن و سال توىه فکر میکنه همیشه براش پیش میاد، باید ده پونزده سال بگذره تا بفهمی همون یکدفعه بوده

که حالت با چیز دیگه ایی خوب نمیشه

عشق یعنی حالت خوب باشه.


پ.ن:  بهرام رادن فیلم پل چوبی! چقد میفهمم،

عشق یعنی حالت خوب باشه، اگر حالتون خوبه قدرشو بدونین!


خرم آن روز کزین مرحله بربندم بار


پ.ن: واقعا میفهمم چقدر درجا زدن کسل باره! حتی اگر تو همه ابعاد زندگی خوب باشی وقتی یه چیزی هست که خودت میدونی توش میلنگی و میبینی بازم میلنگی و تصمیم میگیری درستش کنی و میبینی بازم میلنگی واقعا میفهمم درجا زدن چه حالی داره وقتی زیاد طول بکشه!


معمولا تو موضوعات مادی میفهمم یا مسیر رو باید عوض کنم یا از یه روش دیگه برم یا کلا بفهمم این مسیرم نیست گاهی خیلی سخت بوده و آخرش با نمره  نه چندان بالایی پاس شدم. مثل درسی مثل اسمبلی که جون منو گرفت تا پاس شد! و بدون اغراق دست کم  یکبارشو مطمئن بودم باید پاس کنم! (سه دفعه امتحان دادم! )


ولی راجع به  موضوع  اخلاقی  مثل قضاوت نکردن دیگران، کنترل خشم، . نمیدونم چیکار کنم! قدیمم اینجور نبودم.یعنی مساله ام انقدر حاد نبود. میدونی مثل چی. مثل اینکه وقتی خیلی بهت سخت بگیرن و یه امتحانی رو ده بار بیافتی آخرش دیگه اعتماد به نفسشو نداری پاسش کنی. یا انقدر وسواس و استرس به خرج میدی که نمره ایی که باید رو نمیگیری. الان اون حالم! نمیدونم با این دو معظل چیکار کنم و کاملا داره تو ذهنم بزرگتر از چیزی که هست میشه، انقدر که اعتماد به نفسمو در توانایی من واسه مبارزه رو کاملا میاره پایین!


یکی از مزایای ویدیوهای انگیزشی اینه که تو فضای مجازی دیگه به جای چس ناله شکست، کلی لاف تدابیر و حکمت و دید رو به رشد آدمها رو میبینی و .

 

بماند یاد اون جک می افتم که چند وقت پیش مد شده بود که اگه یه سری افراد نامی از دانشگاه افتادن بیرون و موفق شدن، برادر من اونا  از هارواد اومدن بیرون نه از دانشگاه آزاد سلوقون! اگرچه حتی این جک هم به نظرم منصفانه نیست و یه سیب هزار چرخ میخوره تا بیاد پایین و واقعا اعتقاد دارم هر چیزی ممکنه ولی این جار  زدن موفقیت و دارم رشد میکنم چون همین چند دقیقه افتادم تو چاله و ذوق و شوق با چشمای پف کرده گریه ایی به نظرم یکم  توهم ایجاد شده از این ویدیو های انگیزشیه


من چس ناله واقعی رو به هزارلبخند دروغ  ترجیح میدم خوبه آدم  خودش باشه.


میگه خوابتو دیدم!

میگم چی؟

میگه نمیدونم کجا بودیم یا تو چه دنیایی، یه جا بود که همه جاش تاریک بود، من زندانی بودم و تو زندان بان من بودی!

هر بار میومدی سراغم برام نور می اوردی! با مهربونی! و من همیشه منتظر بودم تو بیای!


گریه ام میگیره!

عوضش خودم یه جا اسیرم که هیچکس حالمم نمیپرسه چه برسه به تقسیم  نورش با من.! 


دیروز یکی از بهترین تجربه هام رو داشتم

یادگیری رقص گروهی contra . واقعا بعد از مدتها حدود 4 ساعت رقصیدم و بهم خیلی مزه دادوقتی رسیدم خونه واقعا از پا افتاده بودم ولی روحم خیلی خوشحال بودقدیم خیلی برام عجیب نبود ولی واقعا مدتها بود که  هیچ تحرکی نداشتم بیشترینش یه پیاده روی دو سه ساعته بود که چند وقت پیش اونم بعد از بیش از دو یا سه سال رفتم. با فک و فامیل رفتم!

کلا همیشه از تحرک خوشم میومد. ولی نمیدونم چرا تنهایی حوصله ام نمیشه و این بار هم بواسطه همسایه ام رفتم. حس خوبی بود! سه چهار مدلش رو بهمون یاد داد.

و عجیب ترین قسمت اینکه این رقص همیشه با موسیقی زنده رقصیده میشه  یعنی یه سری نوازنده میزدن و ما میرقصیدم.! برای اینجور کلاس ها هم  نیاز به پارتنر نیست. در واقع اگه باشه بهتره ولی از اونجایی که در طول رقص همه با هم میرقصن و گروهی هست، و همه مجبورن جا به جا بشن. با یه سرچ کوچولو خیلی راحت پایه اساس رقصش و اصطلاحاتش رو میشه پیدا کردبرای من جالب بود. به خصوص اینکه از همه رده های سنی بودن.!


نمیدونم بقیه چی میشه که یاد گذشته می افتن من که خیلی اوقات به گذشته فکر میکنم ولی بیشترین دلیلم اینه که دلم نمیخواد یادم بره طعم عشق و اتفاقات خاص زندگیم رو دوست دارم یاداوریش کنم چون خیلی از اوقات شیرینش از یادم رفته.

به هر حال

چالش چالش ده سال پیشه و  الانت.

جدای از عکس که قطعا خیلی عوض شده. خوبه ببینیم که راجع به بقیه چیزا چطوره

ده سال پیش تنها نبودم و امسال تنهام خدایی خیلی زود گذشت. البته ده سال پیش شروع رابطه ایی بود که از اولشم ترس و تردید داشت.

ده سال پیش ده سال گذشته بود از اینکه کسی رو بسپرم به خاطرات و بتونم شخص جدیدی رو دوست بدارم

 از دید خودم پیشرفت خاصی نکردم. پسرفت داشتم. روحم دیگه خوبی ها رو باور نداره. دست کم اگرم داره واسه بقیه داره. امید اینکه روزی هم قرار خوبی و خوشی ها نصیب من بشه رو باور نداره.

ده سال پیش خیلی باور و ایمانم قوی تر بود ایمان اینکه تو دنیا خوبی ها هم هست و سر راهم قرار میگیره ایمان اینکه اگر خوبی کنی، خوبی میبینی. ایمان اینکه اگر خوش قلب باشی بقیه هم برات خوش قلب خواهند بود. من ده سال پیشم خیلی بهتر از الانم بود. همونطور که ده سال قبلش از هر دو زمان بهتر بود

این ربطی به خصوصیات من نداره. من همچنان همون آدم سابقم خوصیات فردی من تغییری نکرده ولی باور درونی من خیلی فرق کرده. اعتماد به نفسم خیلی تغییر کرده و حوصله. حوصله چالش!  حوصله چالش به مراتب کم رنگ و کم رنگتر از همیشه است! و این یعنی نا زندگی!


پ.ن: راجع به چالشهای مجازی اینو بگم که اصلا دوسشون ندارم. دست کم به شیوه همه گیری که بدون هیچ فکر انجام بشه مثل چند سال پیش چالش آب سرد! خیلی ها آب سردش رو ریختن ولی هزینه ایی کمک نکردن! اینو دوست ندارم.

ولی دروغ نگم یکی از بهترین چالشهها بود، کمک به کسایی که نیاز دارن چالش یه عشق دسته جمعی و بدون چشم داشتیه حرکت خیر و دسته جمعی. عالی بود راستی مال چند سال پیش بود؟!


پ.ن: به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی.


پ.ن: وقتی به وبلاگم نگاه میکنم خوشحالم دارمش نه از این لحاظ که خیلی چیز خاصی توش مینویسم. ولی آرشیو خوبی از منه. و بیش از ده ساله که دارمش. برای یادآوری اینکه ده سال پیش کی بودم خیلی راحت میتونم آرشیو و نگاه کنم و یادم بیاد.چی از دلم گذشته به چی فکر کردم و چه چیزایی برام پر رنگ بوده.

البته از چند سال پیش که جز غرغر چیزی توش نیست!



روز آخر کلاس بود، داشت میرفت یه خداحافظی سریع کرد و رفت.

دلم تو هم گره خورده بود، به سختی باورم میشد که ممکنه دیگه نتونم ببینمش، ترم بعدی نبود. و یه حسی بهم میگفت باید بیشتر کنارش باشم. هیچ حس مرد و زن گونه ایی نسبت بهش نداشتم فقط مثل یه آدم و روح بزرگ میدیدمش که میتونه خیلی چیزا به من یاد بده نه تنها درس دانشگاه که خیلی چیزا

در حد ستایش تحسینش میکردم

نمی تونستم مثل اون خداحافظی کنم. گویا به جز من یکی دیگه از بچه های کلاسم اینطور بود واستاده بودیم و رفتنشو نگاه میکردیم که دیدم، نه نمیشه!!!!برای نمیشه اینطور تموم بشه.

رفتم دوباره سمتش و بهش گفتم. این چه خداحافظی بود؟  گفت چطور!  گفتم مثل یه سراب اومدی روحمونو تشنه کردی و حالا داری میری!


نمیدونم چرا تو اون لحظه اینو گفتم ولی هنوزم هر بار فکر میکنم میبینم همینطور بود. مثل یه سراب هیچوقت سیراب نشدم و همیشه هم رو رفتنش بیشتر میشد حساب باز کرد تا موندنش

اینو نگفتم که راجع به اون فرد بگم اینو گفتم چون به نظرم همه چیز این دنیا اینجوریه همه چیز حتی خداشحتی معنویات.حتی عشقیه چشمه از هر چیزی که دوست داری بهت میده و وقتی طعمشو فهمیدی هر چیزی رو که خیلی بخوای ازت میگیره.


دنیا  و زندگی خودش بزرگترین  سرابه


خرم آن روز کزین مرحله بربندم بار


پ.ن: واقعا میفهمم چقدر درجا زدن کسل باره! حتی اگر تو همه ابعاد زندگی خوب باشی وقتی یه چیزی هست که خودت میدونی توش میلنگی و میبینی بازم میلنگی و تصمیم میگیری درستش کنی و میبینی بازم میلنگی واقعا میفهمم درجا زدن چه حالی داره وقتی زیاد طول بکشه!


معمولا تو موضوعات مادی میفهمم یا مسیر رو باید عوض کنم یا از یه روش دیگه برم یا کلا بفهمم این مسیرم نیست گاهی خیلی سخت بوده و آخرش با نمره  نه چندان بالایی پاس شدم. مثل درسی مثل اسمبلی که جون منو گرفت تا پاس شد! و بدون اغراق دست کم  یکبارشو مطمئن بودم باید پاس کنم! (سه دفعه امتحان دادم! و البته اینم بگم هر سه بار با سرسخت ترین استاد کلاس برداشتم.!!)


ولی راجع به  موضوع  اخلاقی  مثل قضاوت نکردن دیگران، کنترل خشم، . نمیدونم چیکار کنم! قدیمم اینجور نبودم.یعنی مساله ام انقدر حاد نبود. میدونی مثل چی. مثل اینکه وقتی خیلی بهت سخت بگیرن و یه امتحانی رو ده بار بیافتی آخرش دیگه اعتماد به نفسشو نداری پاسش کنی. یا انقدر وسواس و استرس به خرج میدی که نمره ایی که باید رو نمیگیری. الان اون حالم! نمیدونم با این دو معظل چیکار کنم و کاملا داره تو ذهنم بزرگتر از چیزی که هست میشه، انقدر که اعتماد به نفسمو در توانایی من واسه مبارزه رو کاملا میاره پایین!


یه جایی رو تصور کنید که یه صف بلند وجود داره و صف پر از آدمهاییه که از کشورهای مختلفن، چه راهی به ذهنتون میرسه که صف زودتر پیش بره و نوبت شما بشه!؟


تو یه صف بلند برای دیدن منظره از بالای یه برج وایستادیم.

دوست پدرم صبرش یکم تموم شده و هی این پا اون پا میکنه و نوچ نوچ میگه

پیش خودم فکر میکنم چیکار کنم حال و هواش عوض شه!

بهش میگم میدونین الان چی میچسبه!؟

بی حوصله نگام میکنه و میگه چی!؟

میگم داد بزنیم الله اکبر .الله اکبر. و وقتی همه صف در رفتن و پناه گرفتن، بریم جلو صف واستیم!

شروع میکنه کر کر خندیدن و بعد ییهو ترس برش میداره و مثل همه دهه های سی فکر میکنه باید نصیحتی در این زمینه که این کار عاقلانه!!! نیست بکنه!


بماند چند وقت پیش دیدم یه کلیپ که توش همین کارو با ترامپ کردن و طفلی پناه گرفته و بعدم چیز خاصی اتفاق نیافتاده! نمیدونم فوتو شاپ بوده یا واقعی ولی کلی خندیدم از اینکه یکی سر کارش گذاشته!



یکی از بهترین خاطراتی که از محل کارم دارم ! که فکر کنم مال پنج شش سال پیش میشه.

قرار بود محل کارمون عوض بشه و رییس هم که از اون مردای دست و دلباز و مهربون بود گفت که یک سری از وسائل رو میخوایم عوض کنیم و جدید بگیریم. و هر کس رو مسئول خرید یه چیز کرد البته با هزینه شرکت.

خوب یادمه که بچه ها  رفتن خرید ولی نمیدونم متاسفانه من اصلا دوست نداشتم چیزایی که خریده بودن. اکثرا رسمی و  نه حتی شیک رسمی روزمره و اداره دولتی طور!

من بهم قندون افتاد! خوب یادمه رفته بودم تجریش . و یکی از همکارانمم با من اومده بود. با هم رفتیم تو یکی از مغازه های تو بازار و داشتیم قندونهای مختلف رو میدیدیم این همکار سریع یه چیزی مثل بقیه رسمی انتخاب کرد و از چیزای بلوری   که همه جا مدل مشابه اش هست و اومد بگه 6 تا ازش بدن که من ییهو چشمم افتاد به یه قندون زرد! یه قندون زرد ساده ولی زردی که تو چشم بود و مثل خورشید میدرخشید، قندون شادی بود، و همین جور که به من میخندید، میگفت منو باید بخری!

یکم مکث کردم  و گفتم من از این خوشم میاد.همکارمم خندید گفت این به درد محل کار نمیخوره ولی قشنگه گفتم بیا از این بگیریم. خلاصه بگم که یه جورایی مخشو زدم و البته قیمتش صد البته که بیشتر بود. و اونم میگفت برای شرکت ومی نداره انقدر خرج کنیم.! منم گفتم طوری نیست یه دونه از این قندون رسمیها میگیریم واسه اینکه اگر مهمون رسمی داشتیم و برای خود بچه ها و رو میز بچه ها و خودمون از این زرده. خلاصه با کلی چک و چونه که اگر رییس ناراحت شد من خودم هزینه اضافه اش رو میدم قندونها رو گرفتیم و  روز بعدش من بردم شرکت.

بماند رییس تشکر کرد و گفت چه خوب کردی این رنگی گرفتی چه خوبه و چه نازه و اینا ولی بهترین پاداش رو من دقیقا شش ماه بعد از اون قضیه گرفتم.


شش ماه بعد یه روز  که رییس داشت خیلی بی حوصله با تایپ و مسنجر جواب یکی از مشتریها و کاستومرها رو میداد.  در حالی که تایپ میکرد نگاهش افتاد به قندون و نگاهش رو قندون فیکس شدو من  تمام این پروسه رو دیدم.  و از خوشبختی های من بود دیدنش. نگاهش رو قندون موند . بعد یه لبخند خیلی خوبی نشست رو لبش و بعدم بلند گفت چه خوب شد قندون این رنگی خریدین هر وقت میبینمش شاد میشم مرسی.


و نمیدونست چقدر احساس خوبی داشتم. از اینکه با یه انتخاب ساده میتونستم دلی رو شاد کنم.  و چقدر خوشبخت بود که کل این پروسه رو دیدم. یعنی یه قیافه جدی بی حوصله که بعد تبدیل به لبخند و برق چشم شد

و من شیفته این برق چشم آدمهام. از بهترین اتفاقاته گمونمحتی اگر ساده باشه در این حد!


هر سال این موقع که میشه یاد این شعر ابتهاج می افتم

این چه رازیست که هر سال بهار ، با عزای دل ما می آید.


فقدان و غم نبود مادرم، امروز صبح که اخبار مربوط به سیل گرگان و شیراز رو میدیدم ، لحظه ایی اشکم بند نمیومد

فکر کنم  این نوا و شعر امروز برای خیلیها تکرار بشه 


این روزا از هر کسی بپرسی نقش بی بیسی در انقلاب ایران چی بود. هر کس یه تحلیلی براش داره. پخش اخبار، شعارهای ی و پررنگ کردن مشکلات و  پر رنگ کردن رهبری انقلاب و  هزار یه چیز دیگه تا اینکه کاملا برسی به این که نهه !هیچ نقشی نداشت و فقط وقایع رو گزارش کرد!


اما این روزا از هر کسی بپرسی نقش شبکه تلویزیونی "من و تو" در جامعه ایرانی چیه. کم تر چیزی میشنوی!؟


از اون جایی که نقش بی بیسی برای یه سری افراد مشخصه که نقش جهت دهی ی هم داشته به نظر من  این شبکه کاملا جایگزین تهای پیشین بی بیسی هست


"من و تو" شبکه اشو با کلی برنامه مفرح شروع کرد و کلی مخاطب جذب کرد، این روزا هر بار که میبینمش که البته زیادم نیست! چیزی به جز اخبار درگیری و شلوغی و ی و ارشاد و  اخبار پر رنگ تلخ و بعضا تکراری شلوغیها نمیبینم. و البته در کنارش برنامه هایی برای اینکه چقدر شا ه خوب بود و چقدر کار کرد برای ایران و فرهنگ ایران چقدر والا بوده و .


راستش رو بگم  من هر دو این شبکه ها رو دوست دارم، هم بی بیسی و هم من و تو،جدا از برنامه های فرهنگی که دارن و دوست دارم ببینم هر دو شبکه رو میبینم چون وادارم میکنه فکر کنم و هر جا خواستم گول بخورم آگاهانه بدونم این مسیر مسیر من نیست، مسیر اوناس!


به نظرم در زمان شا ه کارهای خوب بسیاری شده و متاسفانه مشکلات بسیاری هم بوده که سبب ساز انقلاب شد. این روزا ایرانم  مشکلات زیادی داره که قطعا ""باید دیده بشه"" تا بهش پرداخته بشه ولی نه با جریحه دار کردن احساسات مردم. ما تا یاد نگیریم احساساتمونو کنترل کنیم  "نمیتوانیم" و "نخواهیم توانست" که مسیر درست رو در پیش بگیریم. این مشکلیه که خیلی از ما ایرانی ها داریم من جمله خودم!!  کنترل عواطف و احساسات. همون نقطه قوتمون که من عاشقانه دوستش دارم همون نقطه ضعف  من و ما هم هست. و من به این دلیله که به صراحت میگم هیچ شبکه تلویزیونی یا رسانه ایی رو نمیبینم که دلسوز ایران و مردم ایران باشه. هیچ کدام! و شبکه های داخلی هم با انکار کردن مشکلات کاملا  احساسات جریحه دار شده مردم رو نمک پاشی میکنن. کاش در کنار هزار تا برنامه  آواز و رقصو . یه برنامه میساختن که کنترل عواطف رو بهمون یاد بده. کنترل عواطف نه فقط تو زندگی شخصی که زندگی اجتماعی (شایدم هست و ما بهش توجه نمیکنیم!) و کاش برنامه هایی برای ساختن تفکرات اشتباه نمیساختن

تفکرات اشتباهی که همه ما ایرانی ها تا موقعی که ساکن ایران باشیم نمیفهمیم. و حتی سفر هم نمیتونه کمک کنه چون سفر یه مدت زمان موقت برای هر کس هست. در زمانهای کوتاه صبر ما بیشتر هست و البته احتمال بروز مشکلات کمتر و فقط با زندگی کردن در یه کشور هست که میزان اشکالات یه جایی رو میفهمیم


تفکراتی مثل این رو ببینین که ور دل هر ایرانی بشینی میگه:

* خارج از ایران وقتی هواپیما تاخیر داره، بهتون اطلاع میدن، بهتون غذا و آب مجانی میدن، ازتون عذرخواهی میکنن!، یا اصلا کلا همیشه همه چی سر وقت و مرتبه

* خارج از ایران آب گرفتگی معابر زمان بارندگی وجود نداره و کمک رسانی در زمان بحرانهایی مثل زله، آتش سوزی، سیل یا بهتون "سریعا" داده میشه!

* خارج از ایران کارهای اداری به سرعت و  دقیق انجام میشه

* خارج از ایران نژاد پرستی نیست و همه به هم احترام میذارن

* خارج از ایران بداخلاقی در کار اداری وجود نداره

و خیلی موارد دیگه و مشابه این که وقتی مدتی  زندگی خارج از ایران داشته باشی به وضوح میبینی اصلا همچین چیزی نیست


خلاصه که طولانیش نکنم. شاید فقط همون ژاپنه که برای سه ثانیه دیر اومدن یا اشکلات کاری ازتون عذرخواهی میشه و ما ایرانیها نمیتونیم از مسئولینمون توقع داشته باشیم ژاپنی رفتار کنن درر حالی که ما  فقط طلبکار باشیم!

و من اگر بخوام یه چیز بسیار چشمگیر رو به عنوان تفاوت ایران و بقیه جاها ببینم قطعا صبر مردم در پذیرش مشکلات هست که هنوزم نتونستم کشف کنم خارج از ایران ، این آیا از صبرشونه یا از نا آگاهیشونه یا براشون مهم نیست کلا!


من منکر مشکلاتی که هر جایی وجود داره نیستم، منکر تغییری هم که هر جا نیاز داریم نیستم فقط میگم آگاهانه انتخاب باید کرد هر چیزی رو نه از روی دید و قضاوت بقیه. توجه به رسانه ها مهمه ولی همراهی و جو گیری خوب نیستبه خصوص با رسانه های امروزی که بیشتر "رسا" "نَه" هستن تا رسانه!



در قلبم همیشه سپاس گذار و قدردان هر کس که بهم  کوچکترین چیزی یاد داد هستم ! ولی بعضی  وقتها چیزایی جا میمونه، 

 مثل بهترین استاد زندگیم یعنی "عشق" که  سعی زیادی کرد که بهم خیلی چیزا یاد بده،  و دقیقا مثل اکثر استادای زندگیمم سخت گیر بود،  

مثل همه ، و شاید مثل همه هم خودم انتخاب کردم که با سختگیرترین استاد درسمو بگذرونم  و شایدم همونقدر که برای خیلیهاشون شاگرد نمونه ایی نبودم، برای او هم نبودم! 

به هر حال فرصتی نبود که بگم ممنونتم ولی هستم. دلگیرم ولی ممنونت هم هستم!


خواهرم کلید کرده بود از بابام سوالهایی بپرسه که یعنی بیشتر همو بشناسیم، سوال از رنگ مورد علاقه تا . هی پرسید و هی پرسید تا اخرش یه سوال راجع به من از بابام پرسید، سوال این بود که چه خصوصیتی از منو دوس داره؟ راستش قبل این ماجرا منو خواهرم حدسیاتمونو با هم حرف زده بودیم، مثلا من فکر میکردم از اینکه اهل  حساب و کتابم  خوشش میاد یا حدسهای دیگه ولی بابام یه چیزی گفت که شوکه شدم!

گفت وفاداریشو خیلی دوست دارم و بعدم زد زیر گریه!

جدای از اینکه  منم گریه ام گرفت و احساساتی شدم واسم جالب شد، 

بالاخره یه مرد وفاداری منو دید! و عجیب بود برام چرا بابام! چرا وفاداری؟

و خیلی حس عجیبی داشت مثل موقعی  که تو سایه ایی و وقتی ییهو میری تو افتاب  گرمای نورشو رو پوستت حس میکنی،

حس دیده شدن یه چیزی که سالها بهش بیتوجهی شده، مثل گردگیری یه عالم غبار از روی یه شی و دیده شدنش!

وفاداری چقدر خصوصیت دوست داشتنی هست برای من ❤️


ععدیروز درو باز کرده بودم گلها رو آب بدم، صاف همون موقع دو تا مگس پریدن تو خونه!

هر کار کردم بیرونشون کنم نشد، نهایتا درو بستم و نشستم! حالا از اینور ویراژ به اونورشون یهطرف، یکیشون بالاخره گیر افتاد! تو کیسه نشسته بود که خواهرم با بیرحمی در کیسه رو بست و اون گیر افتاد، گفتم صبح ولش میکنم بیرون، اما اون یکی دیگه سرخوش بود! ویراژ میداد میومد میشست کنار من و هر چی نگاه و چش غره و پیشته و کیشه هیچ تاثیری نداشت! میشست رو شونه ام، پیشت میکردم میشست رو دستم! یهجور خاصی بود اصلا انگار ترسی از من نداشت! ترسی از مردن نداشت! نمیرفت، رو دستم میشست و حتی ت میدادم نمیرفت! یه جورایی مست و ملنگ بود و سرخوش

گمونم عاشق بود!عاشق اون یکی مگس که تو کیسه گرفتار شده بود!

شب خوابیدم و صبح که بلند شدم جنازه اشو  رو زمین دیدم! خدا میدونه باورم نمیشد و خدا میدونه چقد غمگین شدم، دوستش هنوز تو کیسه و زنده بود، رهاش کردم تو هوای ازاد ولی دلم پیش اونی بود که مرد! 


هنوزم نمیدونم عاشق بود یا دم مرگش بود که انقدر بی پروا شده بود و از هیچی نمیترسید!


دلم میخواست روز اخر زندگیشو آزاد بگذرونه نه از اسارت دق کنه! اما گاهی زود دیر میشه! یاد مرحوم آبی افتادم! اخرین ماهی که خریدم و ارزو به دل موندم که یه روز تو وان حموم ولش کنم تا تو یه جای بزرگتر شنا کنه و منم از ذوقش کیف کنم! اون اسیر خونه موند، و اون اسیر تنگ و من اسیر خودم! 


جنوب ایران قطعا از معجزات خداس.

هر بار که میرم آرزو  میکنم این بار اخر نباشه که آبی دریاشو میبینم جدای از اینکه قشم دریای جنوب رو داره یه عالم دیگه داره، خوشگلترین غاری که تا حالا تو عمرم دیدم و هرمز با ساحل نقره ایی و قرمزش که واقعا تا به امروز مشابه اش رو هیج جا ندیدم،

زیبایی هاش انتها نداره.


برای اون سالگرد ازدواجه برای من سالگرد فقدان!


البته منصفانه که فکر کنم واقعا خیلی وقته دیگه دلتنگ نیستم، دلتنگ هیچکس، نبودش اذیتم نمیکنه، در واقع دیگه موضع ام از شخص کنده شده و فقط فقدان عشق هست که آزار دهنده اس برام و نه هیچ شخصی!


و چقدر فطری بودنم رو دوست داشتم من پشیمون نیستم از هیچکدوم از دو انتخابم خیلی با دلم رفتم و اینو همه احساسام گواهه. در هر دو فردی که تا عمر 36 ساله ام دوست داشتم. و اگرچه هیچکدوم ثمری نداشت جز بی اعتمادی ولی پشیمونش نیستم. من دقیقا تو مسیر بودم هیچ عقلی هیچکدوم از دو انتخابم رو تایید نمیکرد! به جز عقل دلم. و مطمئنم که میتونستم همراه خوبی برای هر کدومشون باشم و از پسش بر میاومدم ولی اونها نه! اون ها همراه همیشگی  و همراه سختی های من نبودن! با اولین مشکلات جا زدن! مشکلاتی که در مقایسه با رنج روحی که کشیده بودم هیچ بود! و وای به اینکه میخواستن از درد دل من چیزی بدونن!

یاد این شعر ناصر عبدالهی می افتم. ازم نخواه با تو بمونم. تو هیچی از من نمیدونی اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمیمونی!



جنوب ایران قطعا یکی از بهترین معجزات خداس.

هر بار که میرم آرزو  میکنم این بار اخر نباشه که آبی دریاشو میبینم جدای از اینکه قشم دریای جنوب رو داره یه عالم دیگه هم برای خودش داره، خوشگلترین غاری که تا حالا تو عمرم دیدم و هرمز با ساحل نقره ایی و قرمزش که واقعا تا به امروز مشابه اش رو هیج جا ندیدم،

زیبایی هاش انتها نداره. شنای دلفینها کنار قایق و غروب خورشیدش.مه دم صبحش . بی نظیری ایران عزیزم، عاشقانه دوستت دارم ❤️❤️


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

موسسه خیریه سگال

آخرین جستجو ها

بهترين ارزهاي مجازي براي تجارت چیست؟ اخبار دنیای وب تجهیزات اداری و خانگی زغال فعال (کربن اکتیو) Download The Lastest Music Albums فال روزانه مهارت مهندسی نوشته هایی از همه چیز و همه جا خرید اینترنتی های کلیک